تبليغاتX
شاخه نبات

شاخه نبات

بیشتر مطالب این وبلاگ مربوط به نشریه الکترونیکی موازی می باشد.

من می خوام یکی از شعرای خیلی خیلی قدیمی رو معرفی کنم .

عارفه .

کسی نمی تونه حدس بزنه ؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

گنجشک‌ها!

روی زمین صبح فردا یک برف سنگین نشسته است
در فکر فردای‌تانم گنجشک‌های تهی دست!

فردا که سرمای نامرد پرهای‌تان را درو کرد
فردا که بی لانه ماندید در بادهای سیامست

در فکر فردای‌تانم فردا که با بال زخمی
هر‌جا که رفتید دستی در را به روی شما بست

گنجشک‌ها... نه خدایا! بگذار روشن بگویم!
مردم! فقط با شمایم! گنجشک یک استعاره است

من با شمایم که چون ابر اندوه‌تان بی حساب است
ای اهل پائین این شهر! ای مردمان فرودست!

از یاد بردند‌تان آه دیروز زیبای‌تان را
فردای‌تان بی شهید است... هرچند اما خدا هست!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

اميد زندگي


در: جمــله‌ها و دکلــمه‌ها  در گـــزاره‌ها
بدجـور گــيـر کـــرده‌ام در: اســــتعاره‌ها

در: عــــصرهاي مــبتذل پارک‌هاي شهر
در: صــــبـح‌هاي بي‌هـــــيـجـان اداره‌ها

شعري بگو صميمي و ساده که خسته‌ام
از شـــعـرهاي مـــنـتـخـب جــــشنواره‌ها

از حالـت تـصــنـّعي خــــــنده‌هاي ســرد
و…............حـــرکـت تـهاجمي آرواره‌ها

از چـشـم‌هاي بي کلــمه دست‌هاي يخ
از اين نـگـــاه‌هاي عـجيـب، آن اشـاره‌ها

از هرچه هرچه هرچه که مربوط مي‌شود
به زندگــي مضـحـک اين نيـــمــه کـاره‌ها

اين‌ها کـه نصف روي زمين، نصف روي خاک
اين‌ها که سنگ. سنگ که نه! سنگ‌واره‌ها

بدجـور گــيـر کــــرده‌ام بين تـمـام‌شـــان
بدجـور گــيـر کــــرده‌ام لاي جداره‌ها

از چـشمـ‌هاي بـي‌کلــمه راحتــم کنيــد
تنها اميد زندگي من!....ستاره‌ها!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

پنجره و من و تو

صدا مي آيد از آنسو که مرز هاي من و تو...
شروع مي شود انگار هاي هاي من و تو

من وتو پنجره اي را به روي هم نگشوديم
چه انتظار غريبي است در نگاي من و تو

چقدر بايد از آئينه پير تر بشوم تا
به لحن پنجره عادت کند صداي من و تو

صدا  صداي کسي جز خداي پنجره ها نيست
که بغض مي کندم شب ميان ماي من و تو

به کوچه مي زنم امشب هوا هواي من و تو...
و گريه مي رسد از راه پا به پاي من و تو...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

برقصانم!

در جان من شرارت معصوميست، وقتي غزل براي تو مي‌خوانم
وقتي كه رام دشت خيال توست، تنها غزال روح پريشانم

روياي عاشقانه‌ي  مغموميست، در ذهن دختران خيال من
در قاب خيس حافظه‌ام مردي، مغرور و سرد، خيره به چشمانم

دارد مرا اسير نگاه خود... دارم اَ... سير مي شوم از بس هي
مي پرسم از خودم كه چه مي‌خواهد، با آن نگاه يخ‌زده از جانم؟

من فكر مي‌كنم «چه كسي را او ...؟» او فكر مي‌كند «چه كسي را من...؟»*
افسوس مي‌خورم كه نمي‌داند...، افسوس مي‌خورد كه نمي‌دانم..!

با آنكه از گلوي غزل هر بار، فرياد مي زنم كه تو را من دوست...
دارم به ابتداي  شما نزديك... داريد مي رسيد به پايانم

اين بار من -عروسك اين بازي-  با ساز کهنه ء تو نمي‌رقصم
آقاي شعرهاي عبوس من! با ساز هاي تازه برقصانم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

تو شهر عشق مني


به شوق آنکه پس از سالها صدف بشوم
مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم؟

که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند
برای گردن رقاصه ای به صف بشوم؟!

طلوع پشت غروب و غروب پشت طلوع...
نخواه يک زن تنهای بی هدف بشوم

اگرچه سمت تو دريا هميشه توفانی است
بگو برای تو با موجها طرف بشوم!

شبی که بشکفد از عشق چهرهء دريا
زنان هلهله زن، دختران ِ دف... بشوم

زنی شبيه زنان جنوب چشمانت
پر از طراوت ناياب يک شعف بشوم

تو شهر عشق منی! در تو ساکنم ای خوب!
نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

به زودی مجموعه شعر شاخه نبات شیراز خواهد آمد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

من عشقم را در سال بد یافتم .


که میگوید مایوس نباش؟
من امیدم را در یاس یافتم.
مهتابم را در شب و عشقم را در سال بد یافتم ...
زندگی با من کینه داشت من به زندگی لبخند زدم
 خاک با من دشمن بود من بر خاک خفتم..
چرا که زندگی سیاهی نیست.
چرا که خاک خوب است.

شاملو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

میلاد

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین ، میانه ی میدانم آرزوست
مولوی


حقیقت دارد که تو می‌توانی
با دست‌های من
سه تار قلم مو را بنوازی
و نُت‌های رنگ پریده را
فیروزه‌ای کنی
( باید بسیار زیسته باشی
که این همه از آسمان
آکنده‌ای)

حقیقت دارد که من می توانم
با شعر های تو
با باران مشاعره کنم
و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم
که این همه در واژه های تو
غوطه‌ورم‌)

تا من بنفشه ها را
میان شب های زمستان
قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت
تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،
سال ، تحویل می شود

حقیقت دارد که در حضور تو
بودن
همیشه از نبودن زیبا تر است .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

نه

با «نه» شنيدن از تو كه من كم نمي‌شوم!
مجنون‌نمـــاي مــردم عالم نمي‌شوم

اين اوّليـــن خطاي تو، حوّاي سنگ‌دل
پنداشــــتي بدون تو آدم نمي‌شوم

بعداز تو اي خزان‌زده ديگر براي هر
شب‌بوي تشنه‌لب‌شده شبنم نمي‌شوم

دلخور نشو عزيز! از اين خُلقِ بي‌خيال
گفتم كه بي تو پاپيِ خُلقم نمي‌شوم

آه اي نگاه‌هاي تماشـــا، خداوكيل!
علّاف چشم‌هـــاي شما هم نمي‌شوم

بگذار صـادقـانه بگـويـم بدون تو
هر كار مي كنم... نه... نه... آدم نمي‌شوم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

سکوت

يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

ساعت گُل سر قرار آمد

ساعت گُل سر قرار آمد


دخترك، عصر يك بهار آمد

چون نسيمي كه مي وزد يا نه
شكل جريان آبشار آمد

عطر گلهاي دامنش پيچيد
در خيابان انتظار... آمد -

از همه يك سوال مي پرسيد:
- يك نفر ساعت چهار آمد؟

خانم! آقا! نديده ايد او را؟
يك غريبه كه در غبار آمد؟!

- او كه با تاكسي از اينجا رفت؟
يا هماني كه با قطار آمد؟
***
باد گلهاي دامنش را برد...
دخترك با دلش كنار آمد

آفتاب از مسير خود برگشت
ماه آهسته در مدار آمد

داشت كم كم دوباره شب مي شد
افتضاح بدي به بار آمد

با نخستين قطار از آنجا رفت
مرد با آخرين قطار امد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

ماجراي تكراري

هنوز پشت همين شيشه ها و لولوها!
هنوز ورد و دعا و كتاب جادوها!
هنوز قصه همان ماجراي تكراري است:
دماغ ها و دهنها و چشم و ابروها
شراب را بده و بي خيال عالم باش
به هيچ جا نرسيدند اين هياهوها
شراب را بده و مست كن، بزن برويم
به يك طبيعت وحشي به جمع آهوها
به آخر همه اين تلاش و كوشش ها
به اصل اين هيجانات و اين تكاپوها
و بعد توي خيابان بخوان بزن و برقص
شبيه مردم ديوانه ـ بچه پررو ها ـ
و هيچ چيز نبايد كه مانعت بشود
نه حرف مردم و نه چوب ها نه چاقوها
و فرض كن كه رسيدي به ‍آخر قصه
به آخر همه ی شيشه ها و لولو ها
به خانه اي كه علي رغم كوچكي ، در آن
هوا خوش است به يمن حضور شب بو ها

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

وصيت

گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد...
مي روم گم شوم در انبوه خاطراتي كه بعد ِتو  بايد...

من معماي ساده اي بودم ، حجم تنهايي تو پيچيده
حل شدم در تو زود و ذهنت باز يك معماي تازه می زايد
 
آه! من طعنه مي زنم انگار! هرچه باشد هنوز زن هستم!
دست من نيست شيطنتهايم ، اتفاق است، پيش می آيد!

بعد از اين استکان زهرآلود ، چون عروسی به خواب خواهم رفت
جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد

آرزوهاي كوچكم را حيف مي برم با خودم به گور اما
آرزو مي كنم تو خوش باشي، حسرتت بر غمم می افزايد

مجلس ختم من كه مي آيي ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو آقا! رنگ مشكي به تو نمي آيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

من آن کلاغ عاشقم!

آن شب كه بي ستاره ترين ماه، در محاق...
تنها نشست روي صف سيم ها كلاغ
 
شب بسته بود پلك اتاقي كه روزها
مي شد شنيد از لبش آوازهاي داغ
 
هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود
از آرزوي خفته در آواز آن اتاق...
 
آن شب كلاغ خيرهء يك پنجره نشست
تنها به اين اميد كه روشن شود چراغ
 
شب‌تابهاي پچ پچه در گوش بيدها
گفتند: عاشقست! خبر را به گوش باغ...
 
و ... صبح روز بعد زني با قفس رسيد
قلاب كرد باز قفس را به كنج تاق
 
*
بعدا كسي نگفت كه آيا عجيب نيست
مرگ كلاغ و زرد قناري به اتفاق؟
 
*
هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم
تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ
+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

غیر عادی!

ـ شرمنــــــده ام! رفتارتان انگار عادي نيست
اين اخم بي معني درآن صورت،زيادي نيست؟!

دلواپس يك آشـنا هستيد. معـلوم است؛
كـــج خلقيِ اخلاقتان اصـلاً ارادي نيـست.

دلواپـسي… در تك تك اعضـايتان پيداست
حتي همين لبخندتان لبخند شادي نيست

ـ دختر چرا پرت و پلا مي بارد از چشمت،
فهميدن اين قصه كه موضوع حادي نيست؟!

باشد …همين دم رفع زحمت مي كنم اما
بر قول اين آقا پسرها اعتـمادي نيست؛

آقا پسرهايي كه  كلاً جيبشان خالي است
و درد بي درمانشان جز درد  مادي نيست..

شرمنده ام! بايد ببخشيد اين مزاحم را…
مثل شما  رفتار من  انگار عادي نيست….

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

جرات ديوانگي

آقا! رفيق! همسفر لحظه هاي ناب!
همسايهء  قديم من از عهد آفتاب!
تا چشمه چشمه بشكفد از عشق، چشم من
خورشيد چشمهاي خودت را به من بتاب
در من هزار و يك شبـح از جنس شهرزاد...
آغاز قصه اي كه نوشتند در كتاب...
تا دل دهي به موج نگاهي كه پيش روست
يا تن به دست حال وهوايي كه هي خراب...
اما من آه... عاشق خوبي نمي شوم
از بس كه بي گدار تو را مي زنم به آب!
***
«اين روزها كه جرات ديوانگي كم است»
يادت عزيز! مرد خطرهاي بي حساب...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  | 

وزيده اي


سرخ و غليظ در شريانم وزيده اي
شعرست يا جنون به زبانم وزيده اي؟
 
مثل نسيم نيمهء مرداد ماه گرم
در ظهر چشمهاي جوانم وزيده اي

من گم شدم درست زماني كه آمدي
تو از كدام سمتِ جهانم وزيده اي؟

مثل بهار، آمدنت ناگهاني است
در من بدون آنكه بدانم وزيده اي!

اين بار چندمست كه من عاشقت شدم؟
اين بار چندمست به جانم وزيده اي؟

حرفي بزن كه شعر شود در دهان من
حالا كه باز در هيجانم وزيده اي

باران و عشق حادثه اي آسماني اند
باران گرفته است گمانم وزيده اي...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط No.H  |